خرید بک لینک
گاهی آدم وقتی در محیطی قرار می گیرد که به هوای آن عادت ندارد

احساس نفس تنگی پیدا می کند

مثل یک روستایی که ریه هایش به هوای شهر عادت ندارد

و به سرفه می افتد

من اما، این روزها زیاد سرفه می کنم ...

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

مهماندار لهجه غلیط اصفهانی دارد و بوی تنش که پر است از چربی های سیگار، مشامم را می زند. بلیطم را می دهم. یک لحظه هم گمانم نمیبرد که آخرین اتوبوس «همسفر» تهران – اصفهان را سوار شده ام. به مسیر درمانی فکر نمی کنم. به راههای رفته فکر نمی کنم. به سختیهای سفر فکر نمی کنم. به تمرینهای انجام داده یا نداده فکر نمی کنم. به روزهای سخت گذشته و خاطرات تلخ و رنجآور گذشته فکر نمی کنم. حرفهای درمانگر در ذهنم میآید و می رود. گاهي حرف هايش را به ياد مي آورم و فكر مي كنم. حرفها میآید و میرود همچنان. گاهی می خندم. گاهی بغض میکنم و گاهی هم حرفهایش را حلاجی میکنم و خوب فکر می کنم. حرص میخورم وقتی حرف چند روز قبل یادم میآید که میگوید «آخرین سفر درمانی» و یا بدجور بعض میکنم و احساساتی می شوم وقتی میگوید تا صبح به فکر کودک مراجعش بوده. و گاهی وقتها عمیق تفکر میکنم وقتی سکوت میکند و حرفی نمی زند. حرفها بیشتر در ذهنم مانده اند تا عمل ها. یادم به نوشته ناخوانده میافتد که فقط حمایت های درمانگر است که در ذهن می ماند.. اما به گمانم تمام حرفهای درمانگر در ذهن میماند. حرفهایی که فارغ از احس

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

مراجع می گوید این جا مثل امامزاده ها می ماند

می آییم زیارت، دخیل می بندیم

درمانگر می گوید و تلاش می کنید تا حاجت روا شوید

مراجع خداحافظی می کند

و درمانگر می گوید: امامزاده کاکتوس

:))

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

من اما احساسهایم را فقط بغل می کنم ...

این قدر محکم که دلم برای احساسهایم می سوزد ... دارند خفه می شوند طفلک ها ...

این جا گوشه قلب یک درمانگر است

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 4:03

صفحه بندی